<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>افکار عمیق | Deep Thoughts</title>
	<link>https://deepthoughts.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://deepthoughts.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>جایی پر از افکار گِل گرفته</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Fri, 04 Sep 2026 00:23:04 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>تلگراف هفتم</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/17</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/17</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 00:23:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[درود مارکو. مدت زیادیست که نامه ای برایت ننوشته ام. دلایلش گوناگون است، همین را بدان که من نیز حال خوشی نداشته ام. به راستی که غریب بودن در دیار خویشتن، درد بزرگیست. فکرش را بکن، تنها سرمایه واقعی زندگی‌ات، یعنی خودت را از دست بدهی...  . 
اتفاقات پشت سرهم می آیند و کلبه کوچک این حقیرمنزلت را ویرانه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>درود مارکو. مدت زیادیست که نامه ای برایت ننوشته ام. دلایلش گوناگون است، همین را بدان که من نیز حال خوشی نداشته ام. به راستی که غریب بودن در دیار خویشتن، درد بزرگیست. فکرش را بکن، تنها سرمایه واقعی زندگی‌ات، یعنی خودت را از دست بدهی...  . </p><p>اتفاقات پشت سرهم می آیند و کلبه کوچک این حقیرمنزلت را ویرانه کرده و سپس می‌روند. گذشته ای نامفهوم، حالی زجرآور و آینده ای نامعلوم؛ دست در دست هم می‌دهند تا آدمی حتی با خویش بیگانه شود، و به راستی "بیگانه" چه زیبا واژه ایست برای توصیف ما. مارکو، گاهی آدمی به موقعیتی می‌رسد که دیگر هیچ چیز توان کمک به انسان برای رویارویی با اتفاقات زندگی را ندارد. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/17/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>تلگراف</category>
	</item>
	<item>
		<title>تلگراف ششم</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/16</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/16</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Jul 2026 23:33:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوراهی های بسیاری در مسیر زندگی وجود دارند مارکو. سرنوشت یا نتیجه اعمال آدمی یا هرچه که باشد، در فرجامِ مجموعه ای از اعمالت، تو را در انتخابی بس سخت قرار خواهد داد. تو در هنگام انتخاب راه، تنها ترین انسانِ زمین خواهی بود؛ تکیه گاهی که اگر اشتباه کرده باشی، جای جبران به تو دهد وجود نخواهد داشت، و اگر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوراهی های بسیاری در مسیر زندگی وجود دارند مارکو. سرنوشت یا نتیجه اعمال آدمی یا هرچه که باشد، در فرجامِ مجموعه ای از اعمالت، تو را در انتخابی بس سخت قرار خواهد داد. تو در هنگام انتخاب راه، تنها ترین انسانِ زمین خواهی بود؛ تکیه گاهی که اگر اشتباه کرده باشی، جای جبران به تو دهد وجود نخواهد داشت، و اگر انتخاب اشتباهی کرده باشی، کمترین مجازاتَت اتلاف عمرت خواهد بود، آیا اتلاف ارزشمندترین داراییِ زندگی ات دردناک نیست؟</p><p> معیاری برای انتخابِ درست وجود ندارد، ولی اگر در مسئله "خودشناسی" به خودکفایی رسیده باشی و خودت، آینه خودت باشی، مسیر برایت هموارتر، و انتخاب هایت درست تر خواهند بود. خودت را بشناس مارکو. با خودت صحبت کن، برای خودت ارزش قائل شو و در مقاطع مهم زندگی ات، او را فراموش نکن. او بخش جدایی ناپذیر توست. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/16/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>تلگراف</category>
	</item>
	<item>
		<title>تلگراف پنجم</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/15</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/15</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Jul 2026 00:33:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امیدوارم در حد فاصل آخرین نامه ام به تو تا همین لحظه ای که این نوشته را میخوانی، توانسته باشی قامی هرچند کوچک برای بهتر شدن برداشته باشی. 
در روزگار فلاکت زده و غمناکی زندگی میکنیم مارکو. در هر نیم نگاهی به زندگی دیگران، ناعادلانه بودن خلقت را بیش از پیش حس میکنیم. قانونی وجود دارد که اذعان میکند هر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امیدوارم در حد فاصل آخرین نامه ام به تو تا همین لحظه ای که این نوشته را میخوانی، توانسته باشی قامی هرچند کوچک برای بهتر شدن برداشته باشی. </p><p>در روزگار فلاکت زده و غمناکی زندگی میکنیم مارکو. در هر نیم نگاهی به زندگی دیگران، ناعادلانه بودن خلقت را بیش از پیش حس میکنیم. قانونی وجود دارد که اذعان میکند هرچیز در برِ میل به پایداری، میل به نابودی و "هیچ" شدن مطلق دارد. احساسات و عواطف انسانی نیز از این قاعده مستثنی نیستند. غرایز احساسی ما به گونه ای تکامل یافته اند تا برخی احساسات بتوانند به عمق قلب ما نفوذ کرده و حتی بُنیه آدمی را تغییر دهند؛ ولی هنگامی که شکستی در ساختار منطق احساسی ما رخ دهد، دیگر بازگشت به کالبد سابقمان ممکن نخواهد بود. شاید دلیل عمده شکست این ساختار، ظاهرا پایداری و باطنا نابودی عواطف انسانی در طول عمرِ آدمی باشد. </p><p>از این بحث ها گذر کنیم مارکو، در نامه ای که به من فرستادی، ناامیدی ات از زندگانی مشهود بود. ناامیدی تنها یک بهانه خودساخته برای عدم تلاش است. اگر راهی برای تلاش کردن وجود ندارد و خود را محبوس در اتاقی تاریک در گوشه ذهنت میبینی، یعنی وقتش رسیده که چراغدان های خاک گرفته همان حوالی را تمیز کنی و شمع های جدیدی نصب کنی. اگر هدفی نداری تا برایش تلاش کنی، بهتر است درِ همان اتاق را قفل کرده، کلیدش را دور انداخته و دیگر به تغییر وضعیت فعلی ات فکر نکنی؛ چون تلاش برای رسیدن به هدف، "مقدس" است و "انسانِ تقدیس شده" میطلبد، نه انسانی سست عنصر که تنها دنبال ناامیدی به عنوان بهانه است. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/15/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>تلگراف</category>
	</item>
	<item>
		<title>افکار شب۵</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 10:31:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در هیاهوی کهکشان ها و ستاره هایی که پیوسته زاده شده و میمیرند، دور از تاریکی مطلق و شاید بیش نزدیک به آن، با تماشای اختران تابناک، در نقطه ای بس کوچک و حقیر، زاده شده، زیسته و خواهیم مُرد. 
سرنوشت آدمی به اندازه نادانی و سرکشی بی حد و مرزش، غم انگیز و بس حُزن آلود است. عده ای به دنبال هدفی بس دور و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در هیاهوی کهکشان ها و ستاره هایی که پیوسته زاده شده و میمیرند، دور از تاریکی مطلق و شاید بیش نزدیک به آن، با تماشای اختران تابناک، در نقطه ای بس کوچک و حقیر، زاده شده، زیسته و خواهیم مُرد. </p><p>سرنوشت آدمی به اندازه نادانی و سرکشی بی حد و مرزش، غم انگیز و بس حُزن آلود است. عده ای به دنبال هدفی بس دور و بعید، عده ای در غم و حسرت گذشته، عده ای نیز بی نیازند از هرچیز، گویی همین نقطه کوچک ملک شخصی آنهاست. حال اگر جهانی دیگر درکارَست و موٌاخذه خواهیم شد، آیا حسابرسی من و آن دیگری یکسان خواهد بود؟ گر چنین است، مگر او به مثل من زیسته یا من در موقعیت او بوده ام که به همین سادگی قضاوت صورت گیرد؟ و اگر چنین جهانی در کار نیست، این جبر زیستن برای چیست؟</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>افکار شب</category>
	</item>
	<item>
		<title>یادداشتی میان نوشته ها</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/13</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/13</guid>
		<pubDate>Wed, 13 May 2026 10:24:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پیش از آنکه کلمات و حروف، طعمه آدمی باشند برای بزهکاری و ساختارشکنی خودآگاه، با تلفیقی از جادوی ادبیات مبدّل میشد به خلق آثار ماندگار. در عصر حاضر، ادیبان گوشه گیرتر و از جامعه مطرود گشته و خودشیفته، تافته جدابافته و گاهی محزونِ نمایشی خطاب قرار میگیرند. طیف گسترده جامعه شاید گاهی بِلاجبار و شاید مح...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پیش از آنکه کلمات و حروف، طعمه آدمی باشند برای بزهکاری و ساختارشکنی خودآگاه، با تلفیقی از جادوی ادبیات مبدّل میشد به خلق آثار ماندگار. در عصر حاضر، ادیبان گوشه گیرتر و از جامعه مطرود گشته و خودشیفته، تافته جدابافته و گاهی محزونِ نمایشی خطاب قرار میگیرند. طیف گسترده جامعه شاید گاهی بِلاجبار و شاید محض خودنمایی، سری به نوشته های پراکنده برخی نویسندگان میزنند و بدون تفهّم زیرلایه نوشته، ادعای دانستن میکنند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/13/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تلگراف چهارم</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/12</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/12</guid>
		<pubDate>Sun, 10 May 2026 00:05:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مشکل تو اینَست که گوهر وجودی ات را نیافته ای. شاید حق با توست، شاید درونت گوهری نباشد. آن را بساز و به قیمت روحت آن را صیقل بده. توانایی انجام این کار را نداری؟ از پوچی زیستنت پیش من گله مکن. زندگی سراسر درد و غم است؛ مانند طوفانی سهمگین از شن. درون تو مانند خانه ایست دربرابر این طوفان. توانایی مقاو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مشکل تو اینَست که گوهر وجودی ات را نیافته ای. شاید حق با توست، شاید درونت گوهری نباشد. آن را بساز و به قیمت روحت آن را صیقل بده. توانایی انجام این کار را نداری؟ از پوچی زیستنت پیش من گله مکن. زندگی سراسر درد و غم است؛ مانند طوفانی سهمگین از شن. درون تو مانند خانه ایست دربرابر این طوفان. توانایی مقاومت داری؟ میتوانی درز پنجره ها و درب را بپوشانی؟ میگویی باید به خویشتن ایمان داشته باشم. خود واقعی ات کیست که میخواهی به او ایمان داشته باشی؟ تو حتی خودت را نمیشناسی و از من طلب شفاعت میکنی! </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/12/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>تلگراف</category>
	</item>
	<item>
		<title>تلگراف سوم</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/11</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/11</guid>
		<pubDate>Fri, 08 May 2026 01:28:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیواری آهنی برای خودت ساخته ای و احساس خشنودی میکنی. شرم بر تو باد با عقاید و رفتارهای پوسیده ات. احساس میکنی زندگی میکنی، ولی زیستنت از مرگ، مُرده تر است؛ اما این زیست مرده، تو را قدرتمند میکند. آسیب ها و آفت های امثال خودت از آنچه فکر میکنی قدرتمند ترند. شاید من نیز جزوی از امثال تواَم. شاید زندگی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیواری آهنی برای خودت ساخته ای و احساس خشنودی میکنی. شرم بر تو باد با عقاید و رفتارهای پوسیده ات. احساس میکنی زندگی میکنی، ولی زیستنت از مرگ، مُرده تر است؛ اما این زیست مرده، تو را قدرتمند میکند. آسیب ها و آفت های امثال خودت از آنچه فکر میکنی قدرتمند ترند. شاید من نیز جزوی از امثال تواَم. شاید زندگی همین است. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/11/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>تلگراف</category>
	</item>
	<item>
		<title>تلگراف دوم</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/10</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/10</guid>
		<pubDate>Fri, 08 May 2026 01:03:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در درون خویش قدم می زدم و وقتی به تو رسیدم، ویرانه ای دیدم که سالها در گوشه ای تاریک، می پوسید و آرام و دردناک فرومیریخت. سخنانت را شنیدم،همان هایی که هیچوقت با من در میان نگذاشتی. خودم را نیز دیدم. مرا نشناخت. احوالش پرسیدم و پاسخی نداد. نمیخواست مرا ببیند. با من غریبه بود.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در درون خویش قدم می زدم و وقتی به تو رسیدم، ویرانه ای دیدم که سالها در گوشه ای تاریک، می پوسید و آرام و دردناک فرومیریخت. سخنانت را شنیدم،همان هایی که هیچوقت با من در میان نگذاشتی. خودم را نیز دیدم. مرا نشناخت. احوالش پرسیدم و پاسخی نداد. نمیخواست مرا ببیند. با من غریبه بود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/10/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>تلگراف</category>
	</item>
	<item>
		<title>تلگراف اول</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/9</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/9</guid>
		<pubDate>Thu, 07 May 2026 10:44:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تپش ناملایم قلبت و سخنان نامفهومت را گردن من منداز که نه خیری برای توست و نه برای من. خس خس سینه ات نه نمایانگر بیگناهی تو، بلکه دلیل جهل و نادانی من نسبت به توست. ناتوانی ات در اثبات خودت بیگناهی من را اثبات میکند و شرم تو، رستگاری من را. ملایمتی که در درونت وجودی ندارد را آشکار کن هرچند پایه و اسا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تپش ناملایم قلبت و سخنان نامفهومت را گردن من منداز که نه خیری برای توست و نه برای من. خس خس سینه ات نه نمایانگر بیگناهی تو، بلکه دلیل جهل و نادانی من نسبت به توست. ناتوانی ات در اثبات خودت بیگناهی من را اثبات میکند و شرم تو، رستگاری من را. ملایمتی که در درونت وجودی ندارد را آشکار کن هرچند پایه و اساسی ندارد و زود فرومیریزد. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/9/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>تلگراف</category>
	</item>
	<item>
		<title>افکار شب۴</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/8</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/8</guid>
		<pubDate>Wed, 01 Apr 2026 00:09:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دَردیست مارا، 
به وسعت سرزمین مادری، 
به وسعت خوشه زار های خیالی دشت آرزوها، 
به وسعت اندوه خدا، 
ولی اما این درد عمیق، 
ریشه دارد در خون، 
ریشه دارد در دل سنگی عهد جدید]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دَردیست مارا، </p><p>به وسعت سرزمین مادری، </p><p>به وسعت خوشه زار های خیالی دشت آرزوها، </p><p>به وسعت اندوه خدا، </p><p>ولی اما این درد عمیق، </p><p>ریشه دارد در خون، </p><p>ریشه دارد در دل سنگی عهد جدید</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/8/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>افکار شب</category>
	</item>
	<item>
		<title>افکار شب۳</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Tue, 17 Mar 2026 02:54:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کاش زمین ما اینقَدَر تنگ نبود، وسعتی داشت به اندازهِ گل، 
به اندازه شادی، 
به اندازه آزادی، 
کاش آسمان، اینقَدَر رویِ تاریکِ خودش را، 
به رُخِ اهلِ دیارِ غم و اندوه، نمایان نِمیکرد. 
کاش ما هم، لحظه ای، 
از غمِ مرگِ کبوتران، 
از غمِ فراغِ پروانه، 
از غمِ اشکِ شمع، 
رهایی داشتیم. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کاش زمین ما اینقَدَر تنگ نبود، وسعتی داشت به اندازهِ گل، </p><p>به اندازه شادی، </p><p>به اندازه آزادی، </p><p>کاش آسمان، اینقَدَر رویِ تاریکِ خودش را، </p><p>به رُخِ اهلِ دیارِ غم و اندوه، نمایان نِمیکرد. </p><p>کاش ما هم، لحظه ای، </p><p>از غمِ مرگِ کبوتران، </p><p>از غمِ فراغِ پروانه، </p><p>از غمِ اشکِ شمع، </p><p>رهایی داشتیم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>افکار شب</category>
	</item>
	<item>
		<title>افکار شب۲</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/6</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/6</guid>
		<pubDate>Sat, 14 Mar 2026 23:15:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شاید ما هم بهاری داشتیم؟ 
شاید تابستانی داشتیم به وسعتِ سرسبزیِ دشت های وسیعِ
 ناکجا آباد؛ 
یا شاید پاییزی به دلگیریِ آخرین لحظهِ جداییِ برگی زرد و
 خسته از درخت؛ 
درختی که مانند مادری مهربان، زمانی، نوازشِ نسیم گونه اش
 را روی تنِ بی جانِ برگ کشیده؛  
شاید این دنیا، زمستانِ سرد و بی عاطفهِ ماست؟......]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شاید ما هم بهاری داشتیم؟ </p><p>شاید تابستانی داشتیم به وسعتِ سرسبزیِ دشت های وسیعِ</p><p> ناکجا آباد؛ </p><p>یا شاید پاییزی به دلگیریِ آخرین لحظهِ جداییِ برگی زرد و</p><p> خسته از درخت؛ </p><p>درختی که مانند مادری مهربان، زمانی، نوازشِ نسیم گونه اش</p><p> را روی تنِ بی جانِ برگ کشیده؛  </p><p>شاید این دنیا، زمستانِ سرد و بی عاطفهِ ماست؟... </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/6/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>افکار شب</category>
	</item>
	<item>
		<title>حسِ شب</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Sat, 14 Mar 2026 08:06:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیره به آسمان پر از ستاره، در دلِ کوهستانی سرد و نمناک، به
 صدای جیرجیرک ها، جغد های سرگردان و بی خواب، و نسیم
 ملایم بهاری گوش فرا میدهم. دروغ میگویند؛ صدای زندگی را
 باید شبانگاه شنید. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیره به آسمان پر از ستاره، در دلِ کوهستانی سرد و نمناک، به</p><p> صدای جیرجیرک ها، جغد های سرگردان و بی خواب، و نسیم</p><p> ملایم بهاری گوش فرا میدهم. دروغ میگویند؛ صدای زندگی را</p><p> باید شبانگاه شنید. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>افکار شب۱</title>
		<link>https://deepthoughts.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://deepthoughts.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Sat, 14 Mar 2026 01:02:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمیدانم... نمیدانم به کدامین گناه در این باتلاق گیر افتاده ام. 
حس اسیر جنگ جهانی را دارم که درحال نگاه کردن به پرچم
 کشورش است درحالیکه زیر پای دشمنان له میشود. 
و همچنین حس پرنده ای که شکارش را، شکاری که تنها امید
 زندگی اوست، از دست داده و خیره به آسمانِ شب، نمیداند
 امشب، از گرسنگی میمیرد یا نه....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمیدانم... نمیدانم به کدامین گناه در این باتلاق گیر افتاده ام. </p><p>حس اسیر جنگ جهانی را دارم که درحال نگاه کردن به پرچم</p><p> کشورش است درحالیکه زیر پای دشمنان له میشود. </p><p>و همچنین حس پرنده ای که شکارش را، شکاری که تنها امید</p><p> زندگی اوست، از دست داده و خیره به آسمانِ شب، نمیداند</p><p> امشب، از گرسنگی میمیرد یا نه. </p><p>این احساسات هرچه هستند، آخر سر یک روز مرا در خود فرو</p><p> خواهند برد. امیدوارم آن روز، پس از سالها، زندگی کنم. همین</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://deepthoughts.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>Arian</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>افکار شب</category>
	</item>
</channel>
</rss>