افکار عمیق | Deep Thoughts

افکار عمیق | Deep Thoughts

جایی پر از افکار گِل گرفته

افکار شب۵

  • 10:31 1405/2/29
  • Arian

در هیاهوی کهکشان ها و ستاره هایی که پیوسته زاده شده و میمیرند، دور از تاریکی مطلق و شاید بیش نزدیک به آن، با تماشای اختران تابناک، در نقطه ای بس کوچک و حقیر، زاده شده، زیسته و خواهیم مُرد. 

سرنوشت آدمی به اندازه نادانی و سرکشی بی حد و مرزش، غم انگیز و بس حُزن آلود است. عده ای به دنبال هدفی بس دور و بعید، عده ای در غم و حسرت گذشته، عده ای نیز بی نیازند از هرچیز، گویی همین نقطه کوچک ملک شخصی آنهاست. حال اگر جهانی دیگر درکارَست و موٌاخذه خواهیم شد، آیا حسابرسی من و آن دیگری یکسان خواهد بود؟ گر چنین است، مگر او به مثل من زیسته یا من در موقعیت او بوده ام که به همین سادگی قضاوت صورت گیرد؟ و اگر چنین جهانی در کار نیست، این جبر زیستن برای چیست؟

 

یادداشتی میان نوشته ها

  • 10:24 1405/2/23
  • Arian

پیش از آنکه کلمات و حروف، طعمه آدمی باشند برای بزهکاری و ساختارشکنی خودآگاه، با تلفیقی از جادوی ادبیات مبدّل میشد به خلق آثار ماندگار. در عصر حاضر، ادیبان گوشه گیرتر و از جامعه مطرود گشته و خودشیفته، تافته جدابافته و گاهی محزونِ نمایشی خطاب قرار میگیرند. طیف گسترده جامعه شاید گاهی بِلاجبار و شاید محض خودنمایی، سری به نوشته های پراکنده برخی نویسندگان میزنند و بدون تفهّم زیرلایه نوشته، ادعای دانستن میکنند.

تلگراف چهارم

  • 00:05 1405/2/20
  • Arian

مشکل تو اینَست که گوهر وجودی ات را نیافته ای. شاید حق با توست، شاید درونت گوهری نباشد. آن را بساز و به قیمت روحت آن را صیقل بده. توانایی انجام این کار را نداری؟ از پوچی زیستنت پیش من گله مکن. زندگی سراسر درد و غم است؛ مانند طوفانی سهمگین از شن. درون تو مانند خانه ایست دربرابر این طوفان. توانایی مقاومت داری؟ میتوانی درز پنجره ها و درب را بپوشانی؟ میگویی باید به خویشتن ایمان داشته باشم. خود واقعی ات کیست که میخواهی به او ایمان داشته باشی؟ تو حتی خودت را نمیشناسی و از من طلب شفاعت میکنی! 

تلگراف سوم

  • 01:28 1405/2/18
  • Arian

دیواری آهنی برای خودت ساخته ای و احساس خشنودی میکنی. شرم بر تو باد با عقاید و رفتارهای پوسیده ات. احساس میکنی زندگی میکنی، ولی زیستنت از مرگ، مُرده تر است؛ اما این زیست مرده، تو را قدرتمند میکند. آسیب ها و آفت های امثال خودت از آنچه فکر میکنی قدرتمند ترند. شاید من نیز جزوی از امثال تواَم. شاید زندگی همین است. 

تلگراف دوم

  • 01:03 1405/2/18
  • Arian

در درون خویش قدم می زدم و وقتی به تو رسیدم، ویرانه ای دیدم که سالها در گوشه ای تاریک، می پوسید و آرام و دردناک فرومیریخت. سخنانت را شنیدم،همان هایی که هیچوقت با من در میان نگذاشتی. خودم را نیز دیدم. مرا نشناخت. احوالش پرسیدم و پاسخی نداد. نمیخواست مرا ببیند. با من غریبه بود.

تلگراف اول

  • 10:44 1405/2/17
  • Arian

تپش ناملایم قلبت و سخنان نامفهومت را گردن من منداز که نه خیری برای توست و نه برای من. خس خس سینه ات نه نمایانگر بیگناهی تو، بلکه دلیل جهل و نادانی من نسبت به توست. ناتوانی ات در اثبات خودت بیگناهی من را اثبات میکند و شرم تو، رستگاری من را. ملایمتی که در درونت وجودی ندارد را آشکار کن هرچند پایه و اساسی ندارد و زود فرومیریزد.