- 01:03 1405/2/18
- Arian
در درون خویش قدم می زدم و وقتی به تو رسیدم، ویرانه ای دیدم که سالها در گوشه ای تاریک، می پوسید و آرام و دردناک فرومیریخت. سخنانت را شنیدم،همان هایی که هیچوقت با من در میان نگذاشتی. خودم را نیز دیدم. مرا نشناخت. احوالش پرسیدم و پاسخی نداد. نمیخواست مرا ببیند. با من غریبه بود.