- 00:23 1405/6/13
- Arian
درود مارکو. مدت زیادیست که نامه ای برایت ننوشته ام. دلایلش گوناگون است، همین را بدان که من نیز حال خوشی نداشته ام. به راستی که غریب بودن در دیار خویشتن، درد بزرگیست. فکرش را بکن، تنها سرمایه واقعی زندگیات، یعنی خودت را از دست بدهی... .
اتفاقات پشت سرهم می آیند و کلبه کوچک این حقیرمنزلت را ویرانه کرده و سپس میروند. گذشته ای نامفهوم، حالی زجرآور و آینده ای نامعلوم؛ دست در دست هم میدهند تا آدمی حتی با خویش بیگانه شود، و به راستی "بیگانه" چه زیبا واژه ایست برای توصیف ما. مارکو، گاهی آدمی به موقعیتی میرسد که دیگر هیچ چیز توان کمک به انسان برای رویارویی با اتفاقات زندگی را ندارد.