- 00:33 1405/5/1
- Arian
امیدوارم در حد فاصل آخرین نامه ام به تو تا همین لحظه ای که این نوشته را میخوانی، توانسته باشی قامی هرچند کوچک برای بهتر شدن برداشته باشی.
در روزگار فلاکت زده و غمناکی زندگی میکنیم مارکو. در هر نیم نگاهی به زندگی دیگران، ناعادلانه بودن خلقت را بیش از پیش حس میکنیم. قانونی وجود دارد که اذعان میکند هرچیز در برِ میل به پایداری، میل به نابودی و "هیچ" شدن مطلق دارد. احساسات و عواطف انسانی نیز از این قاعده مستثنی نیستند. غرایز احساسی ما به گونه ای تکامل یافته اند تا برخی احساسات بتوانند به عمق قلب ما نفوذ کرده و حتی بُنیه آدمی را تغییر دهند؛ ولی هنگامی که شکستی در ساختار منطق احساسی ما رخ دهد، دیگر بازگشت به کالبد سابقمان ممکن نخواهد بود. شاید دلیل عمده شکست این ساختار، ظاهرا پایداری و باطنا نابودی عواطف انسانی در طول عمرِ آدمی باشد.
از این بحث ها گذر کنیم مارکو، در نامه ای که به من فرستادی، ناامیدی ات از زندگانی مشهود بود. ناامیدی تنها یک بهانه خودساخته برای عدم تلاش است. اگر راهی برای تلاش کردن وجود ندارد و خود را محبوس در اتاقی تاریک در گوشه ذهنت میبینی، یعنی وقتش رسیده که چراغدان های خاک گرفته همان حوالی را تمیز کنی و شمع های جدیدی نصب کنی. اگر هدفی نداری تا برایش تلاش کنی، بهتر است درِ همان اتاق را قفل کرده، کلیدش را دور انداخته و دیگر به تغییر وضعیت فعلی ات فکر نکنی؛ چون تلاش برای رسیدن به هدف، "مقدس" است و "انسانِ تقدیس شده" میطلبد، نه انسانی سست عنصر که تنها دنبال ناامیدی به عنوان بهانه است.