افکار عمیق | Deep Thoughts

افکار عمیق | Deep Thoughts

جایی پر از افکار گِل گرفته

افکار شب۵

  • 10:31 1405/2/29
  • Arian

در هیاهوی کهکشان ها و ستاره هایی که پیوسته زاده شده و میمیرند، دور از تاریکی مطلق و شاید بیش نزدیک به آن، با تماشای اختران تابناک، در نقطه ای بس کوچک و حقیر، زاده شده، زیسته و خواهیم مُرد. 

سرنوشت آدمی به اندازه نادانی و سرکشی بی حد و مرزش، غم انگیز و بس حُزن آلود است. عده ای به دنبال هدفی بس دور و بعید، عده ای در غم و حسرت گذشته، عده ای نیز بی نیازند از هرچیز، گویی همین نقطه کوچک ملک شخصی آنهاست. حال اگر جهانی دیگر درکارَست و موٌاخذه خواهیم شد، آیا حسابرسی من و آن دیگری یکسان خواهد بود؟ گر چنین است، مگر او به مثل من زیسته یا من در موقعیت او بوده ام که به همین سادگی قضاوت صورت گیرد؟ و اگر چنین جهانی در کار نیست، این جبر زیستن برای چیست؟

 

افکار شب۴

  • 00:09 1405/1/12
  • Arian

دَردیست مارا، 

به وسعت سرزمین مادری، 

به وسعت خوشه زار های خیالی دشت آرزوها، 

به وسعت اندوه خدا، 

ولی اما این درد عمیق، 

ریشه دارد در خون، 

ریشه دارد در دل سنگی عهد جدید

افکار شب۳

  • 02:54 1404/12/26
  • Arian

کاش زمین ما اینقَدَر تنگ نبود، وسعتی داشت به اندازهِ گل، 

به اندازه شادی، 

به اندازه آزادی، 

کاش آسمان، اینقَدَر رویِ تاریکِ خودش را، 

به رُخِ اهلِ دیارِ غم و اندوه، نمایان نِمیکرد. 

کاش ما هم، لحظه ای، 

از غمِ مرگِ کبوتران، 

از غمِ فراغِ پروانه، 

از غمِ اشکِ شمع، 

رهایی داشتیم. 

افکار شب۲

  • 23:15 1404/12/23
  • Arian

شاید ما هم بهاری داشتیم؟ 

شاید تابستانی داشتیم به وسعتِ سرسبزیِ دشت های وسیعِ

 ناکجا آباد؛ 

یا شاید پاییزی به دلگیریِ آخرین لحظهِ جداییِ برگی زرد و

 خسته از درخت؛ 

درختی که مانند مادری مهربان، زمانی، نوازشِ نسیم گونه اش

 را روی تنِ بی جانِ برگ کشیده؛  

شاید این دنیا، زمستانِ سرد و بی عاطفهِ ماست؟... 

افکار شب۱

  • 01:02 1404/12/23
  • Arian

نمیدانم... نمیدانم به کدامین گناه در این باتلاق گیر افتاده ام. 

حس اسیر جنگ جهانی را دارم که درحال نگاه کردن به پرچم

 کشورش است درحالیکه زیر پای دشمنان له میشود. 

و همچنین حس پرنده ای که شکارش را، شکاری که تنها امید

 زندگی اوست، از دست داده و خیره به آسمانِ شب، نمیداند

 امشب، از گرسنگی میمیرد یا نه. 

این احساسات هرچه هستند، آخر سر یک روز مرا در خود فرو

 خواهند برد. امیدوارم آن روز، پس از سالها، زندگی کنم. همین