افکار عمیق | Deep Thoughts

افکار عمیق | Deep Thoughts

جایی پر از افکار گِل گرفته

تلگراف هفتم

  • 00:23 1405/6/13
  • Arian

درود مارکو. مدت زیادیست که نامه ای برایت ننوشته ام. دلایلش گوناگون است، همین را بدان که من نیز حال خوشی نداشته ام. به راستی که غریب بودن در دیار خویشتن، درد بزرگیست. فکرش را بکن، تنها سرمایه واقعی زندگی‌ات، یعنی خودت را از دست بدهی...  . 

اتفاقات پشت سرهم می آیند و کلبه کوچک این حقیرمنزلت را ویرانه کرده و سپس می‌روند. گذشته ای نامفهوم، حالی زجرآور و آینده ای نامعلوم؛ دست در دست هم می‌دهند تا آدمی حتی با خویش بیگانه شود، و به راستی "بیگانه" چه زیبا واژه ایست برای توصیف ما. مارکو، گاهی آدمی به موقعیتی می‌رسد که دیگر هیچ چیز توان کمک به انسان برای رویارویی با اتفاقات زندگی را ندارد. 

تلگراف ششم

  • 23:33 1405/5/4
  • Arian

دوراهی های بسیاری در مسیر زندگی وجود دارند مارکو. سرنوشت یا نتیجه اعمال آدمی یا هرچه که باشد، در فرجامِ مجموعه ای از اعمالت، تو را در انتخابی بس سخت قرار خواهد داد. تو در هنگام انتخاب راه، تنها ترین انسانِ زمین خواهی بود؛ تکیه گاهی که اگر اشتباه کرده باشی، جای جبران به تو دهد وجود نخواهد داشت، و اگر انتخاب اشتباهی کرده باشی، کمترین مجازاتَت اتلاف عمرت خواهد بود، آیا اتلاف ارزشمندترین داراییِ زندگی ات دردناک نیست؟

 معیاری برای انتخابِ درست وجود ندارد، ولی اگر در مسئله "خودشناسی" به خودکفایی رسیده باشی و خودت، آینه خودت باشی، مسیر برایت هموارتر، و انتخاب هایت درست تر خواهند بود. خودت را بشناس مارکو. با خودت صحبت کن، برای خودت ارزش قائل شو و در مقاطع مهم زندگی ات، او را فراموش نکن. او بخش جدایی ناپذیر توست. 

تلگراف پنجم

  • 00:33 1405/5/1
  • Arian

امیدوارم در حد فاصل آخرین نامه ام به تو تا همین لحظه ای که این نوشته را میخوانی، توانسته باشی قامی هرچند کوچک برای بهتر شدن برداشته باشی. 

در روزگار فلاکت زده و غمناکی زندگی میکنیم مارکو. در هر نیم نگاهی به زندگی دیگران، ناعادلانه بودن خلقت را بیش از پیش حس میکنیم. قانونی وجود دارد که اذعان میکند هرچیز در برِ میل به پایداری، میل به نابودی و "هیچ" شدن مطلق دارد. احساسات و عواطف انسانی نیز از این قاعده مستثنی نیستند. غرایز احساسی ما به گونه ای تکامل یافته اند تا برخی احساسات بتوانند به عمق قلب ما نفوذ کرده و حتی بُنیه آدمی را تغییر دهند؛ ولی هنگامی که شکستی در ساختار منطق احساسی ما رخ دهد، دیگر بازگشت به کالبد سابقمان ممکن نخواهد بود. شاید دلیل عمده شکست این ساختار، ظاهرا پایداری و باطنا نابودی عواطف انسانی در طول عمرِ آدمی باشد. 

از این بحث ها گذر کنیم مارکو، در نامه ای که به من فرستادی، ناامیدی ات از زندگانی مشهود بود. ناامیدی تنها یک بهانه خودساخته برای عدم تلاش است. اگر راهی برای تلاش کردن وجود ندارد و خود را محبوس در اتاقی تاریک در گوشه ذهنت میبینی، یعنی وقتش رسیده که چراغدان های خاک گرفته همان حوالی را تمیز کنی و شمع های جدیدی نصب کنی. اگر هدفی نداری تا برایش تلاش کنی، بهتر است درِ همان اتاق را قفل کرده، کلیدش را دور انداخته و دیگر به تغییر وضعیت فعلی ات فکر نکنی؛ چون تلاش برای رسیدن به هدف، "مقدس" است و "انسانِ تقدیس شده" میطلبد، نه انسانی سست عنصر که تنها دنبال ناامیدی به عنوان بهانه است. 

افکار شب۵

  • 10:31 1405/2/29
  • Arian

در هیاهوی کهکشان ها و ستاره هایی که پیوسته زاده شده و میمیرند، دور از تاریکی مطلق و شاید بیش نزدیک به آن، با تماشای اختران تابناک، در نقطه ای بس کوچک و حقیر، زاده شده، زیسته و خواهیم مُرد. 

سرنوشت آدمی به اندازه نادانی و سرکشی بی حد و مرزش، غم انگیز و بس حُزن آلود است. عده ای به دنبال هدفی بس دور و بعید، عده ای در غم و حسرت گذشته، عده ای نیز بی نیازند از هرچیز، گویی همین نقطه کوچک ملک شخصی آنهاست. حال اگر جهانی دیگر درکارَست و موٌاخذه خواهیم شد، آیا حسابرسی من و آن دیگری یکسان خواهد بود؟ گر چنین است، مگر او به مثل من زیسته یا من در موقعیت او بوده ام که به همین سادگی قضاوت صورت گیرد؟ و اگر چنین جهانی در کار نیست، این جبر زیستن برای چیست؟

 

یادداشتی میان نوشته ها

  • 10:24 1405/2/23
  • Arian

پیش از آنکه کلمات و حروف، طعمه آدمی باشند برای بزهکاری و ساختارشکنی خودآگاه، با تلفیقی از جادوی ادبیات مبدّل میشد به خلق آثار ماندگار. در عصر حاضر، ادیبان گوشه گیرتر و از جامعه مطرود گشته و خودشیفته، تافته جدابافته و گاهی محزونِ نمایشی خطاب قرار میگیرند. طیف گسترده جامعه شاید گاهی بِلاجبار و شاید محض خودنمایی، سری به نوشته های پراکنده برخی نویسندگان میزنند و بدون تفهّم زیرلایه نوشته، ادعای دانستن میکنند.

تلگراف چهارم

  • 00:05 1405/2/20
  • Arian

مشکل تو اینَست که گوهر وجودی ات را نیافته ای. شاید حق با توست، شاید درونت گوهری نباشد. آن را بساز و به قیمت روحت آن را صیقل بده. توانایی انجام این کار را نداری؟ از پوچی زیستنت پیش من گله مکن. زندگی سراسر درد و غم است؛ مانند طوفانی سهمگین از شن. درون تو مانند خانه ایست دربرابر این طوفان. توانایی مقاومت داری؟ میتوانی درز پنجره ها و درب را بپوشانی؟ میگویی باید به خویشتن ایمان داشته باشم. خود واقعی ات کیست که میخواهی به او ایمان داشته باشی؟ تو حتی خودت را نمیشناسی و از من طلب شفاعت میکنی! 

تلگراف سوم

  • 01:28 1405/2/18
  • Arian

دیواری آهنی برای خودت ساخته ای و احساس خشنودی میکنی. شرم بر تو باد با عقاید و رفتارهای پوسیده ات. احساس میکنی زندگی میکنی، ولی زیستنت از مرگ، مُرده تر است؛ اما این زیست مرده، تو را قدرتمند میکند. آسیب ها و آفت های امثال خودت از آنچه فکر میکنی قدرتمند ترند. شاید من نیز جزوی از امثال تواَم. شاید زندگی همین است. 

تلگراف دوم

  • 01:03 1405/2/18
  • Arian

در درون خویش قدم می زدم و وقتی به تو رسیدم، ویرانه ای دیدم که سالها در گوشه ای تاریک، می پوسید و آرام و دردناک فرومیریخت. سخنانت را شنیدم،همان هایی که هیچوقت با من در میان نگذاشتی. خودم را نیز دیدم. مرا نشناخت. احوالش پرسیدم و پاسخی نداد. نمیخواست مرا ببیند. با من غریبه بود.

تلگراف اول

  • 10:44 1405/2/17
  • Arian

تپش ناملایم قلبت و سخنان نامفهومت را گردن من منداز که نه خیری برای توست و نه برای من. خس خس سینه ات نه نمایانگر بیگناهی تو، بلکه دلیل جهل و نادانی من نسبت به توست. ناتوانی ات در اثبات خودت بیگناهی من را اثبات میکند و شرم تو، رستگاری من را. ملایمتی که در درونت وجودی ندارد را آشکار کن هرچند پایه و اساسی ندارد و زود فرومیریزد. 

افکار شب۴

  • 00:09 1405/1/12
  • Arian

دَردیست مارا، 

به وسعت سرزمین مادری، 

به وسعت خوشه زار های خیالی دشت آرزوها، 

به وسعت اندوه خدا، 

ولی اما این درد عمیق، 

ریشه دارد در خون، 

ریشه دارد در دل سنگی عهد جدید