افکار عمیق | Deep Thoughts

افکار عمیق | Deep Thoughts

جایی پر از افکار گِل گرفته

افکار شب۳

  • 02:54 1404/12/26
  • Arian

کاش زمین ما اینقَدَر تنگ نبود، وسعتی داشت به اندازهِ گل، 

به اندازه شادی، 

به اندازه آزادی، 

کاش آسمان، اینقَدَر رویِ تاریکِ خودش را، 

به رُخِ اهلِ دیارِ غم و اندوه، نمایان نِمیکرد. 

کاش ما هم، لحظه ای، 

از غمِ مرگِ کبوتران، 

از غمِ فراغِ پروانه، 

از غمِ اشکِ شمع، 

رهایی داشتیم. 

افکار شب۲

  • 23:15 1404/12/23
  • Arian

شاید ما هم بهاری داشتیم؟ 

شاید تابستانی داشتیم به وسعتِ سرسبزیِ دشت های وسیعِ

 ناکجا آباد؛ 

یا شاید پاییزی به دلگیریِ آخرین لحظهِ جداییِ برگی زرد و

 خسته از درخت؛ 

درختی که مانند مادری مهربان، زمانی، نوازشِ نسیم گونه اش

 را روی تنِ بی جانِ برگ کشیده؛  

شاید این دنیا، زمستانِ سرد و بی عاطفهِ ماست؟... 

حسِ شب

  • 08:06 1404/12/23
  • Arian

خیره به آسمان پر از ستاره، در دلِ کوهستانی سرد و نمناک، به

 صدای جیرجیرک ها، جغد های سرگردان و بی خواب، و نسیم

 ملایم بهاری گوش فرا میدهم. دروغ میگویند؛ صدای زندگی را

 باید شبانگاه شنید. 

افکار شب۱

  • 01:02 1404/12/23
  • Arian

نمیدانم... نمیدانم به کدامین گناه در این باتلاق گیر افتاده ام. 

حس اسیر جنگ جهانی را دارم که درحال نگاه کردن به پرچم

 کشورش است درحالیکه زیر پای دشمنان له میشود. 

و همچنین حس پرنده ای که شکارش را، شکاری که تنها امید

 زندگی اوست، از دست داده و خیره به آسمانِ شب، نمیداند

 امشب، از گرسنگی میمیرد یا نه. 

این احساسات هرچه هستند، آخر سر یک روز مرا در خود فرو

 خواهند برد. امیدوارم آن روز، پس از سالها، زندگی کنم. همین